باسن ناز و سفيد من

Monday, July 19, 2004

تزريق آمپول به باسن

يک بار که ۱۲ سالم بود مريض شدم و دکتر برام آمپول پنيسيلين نوشت اون هم ۲ تا. که بايد هر دوتاشو با هم ميزدم چون حالم خيلی خراب بود. بابام هم منو برداشت و برد همون آمپولزنی هميشگی توی کلينيک. آقای آمپولزن هم که هميشه خودش آمپول ميزد به من اونجا بود ولی سرش خيلی شلوغ بود چون يه پسر بچه رو آورده بودن برای آمپول زدن. ولی خيلی سر رو صدا ميکرد و نميذاشت بهش آمپول بزنن. تمام خانواده‌اش هم تقريبا اونجا بودن از جمله داداش بزرگترش که همسن من بود فکر کنم. تا چشم آقای آمپول زن به ما افتاد با بابام سلام و عليک کرد و گفت :اينها کارشون طول ميکشه شما آمپولتون رو بديد زودتر بزنم. بابام هم هر دوتا آمپول دو داد به آمپولزنه و يادآوری کرد که هر دوتاشو بايد بزنه. من که همونطوری نگران ايستاده بودم آقاهه رفت و شيشه های آب مقطر رو شکوند و با آمپول قاطی کرد و سرنگ ها رو آماده کرد. بعد رو به بابام گفت : لطفا بخوابونينش روی تخت. ولی بابام گفت :روی تخت نمی خواد. همينجا روی صندلی براش بزن که ترس اون بچه هم بريزه. بعدش هم رفت نشست روی صندلی و به من گفت :عزيزم بيا بخواب روی پای بابا. من خيلی خجالت ميکشيدم ولی چاره‌ای نداشتم. درحالی که بغض کرده بودم رفتم و جلوی بابام وايسادم. بابام هم شلوارم رو شل کرد و گفت :بيا روی پای بابا خودت رو هم شل کن که دردت نگيره. بعدش هم من رو خوابوند رو پاش بطوری که باسنم رو به بالا باشه. آمپولزنه هم يک پنبه الکلی آورد و رو به خانواده پسره گفت بيارينش اينجا که ببينه ترسش بريزه. اونها هم همشون جمع شدن دور بابام که من رو پاش بودم. آمپولزنه به پسره گفت:  ببين اين خانم کوچولو ۲ تا آمپول بايد بزنه اونوقت تو که فقط يکی داری اينقدر گريه ميکنی؟ بابام هم شلوارم رو تا نصفه کشيد پائين و بلوزم رو داد بالا تا شورتم معلوم بشه. من از روی پای بابام سرم رو چرخوندم تا بتونم ببينم. خيلی سخت بود و فقط ميتونستم روی کونم رو ببينم نه همشو که البته کافی بود. نگاه کردم ديدم داداش پسره هم داره چهارچشمی نگاه ميکنه. آمپولزنه اومد و لبه شورت من رو گرفت و يک کمی که يک لپ کونم بياد بيرون کشيد پائين. ولی بابام تمام شورتم رو تا زير کونم داد پائين و گفت: راحت باش آقای دکتر. شما که محرمی. اينگار نه اينگار چند نفر ديگه هم اونجا بودن. ديگه راحت ميتونستم دوتا برجستگی لپ‌های کونم رو ببينم. آمپولزنه پنبه الکلی رو ماليد روی کونم و روکش سوزن سرنگ رو در آورد. ديگه نتونستن ببينم سرم رو برگردوندم و آماده شدم. وقتی سوزن رو تو باسنم فرو کرد شروع کردم به آی آی کردن. يواش يواش ناله هام با گريه قاطی شدن و گريه ميکردم. آمپولزنه گفت الان تموم ميشه عزيزم و بعد از تزريق کامل پنبه رو دور سوزن گذاشت و سوزن رو از کونم کشيد بيرون. با همون پنبه هم جاشو ماليد و رفت يک پنبه ديگه بياره که آمپول بعدی رو بزنه. سرمو برگردوندم و ديدم پسره و داداشش مات دارن به کون من نگاه ميکنن. برگشتم و ديدم بابام داره با همون پنبه جاشو روی کونم ماساژ ميده . دوباره آمپولزنه اومد و گفت اين رو هم بزنم تمومه و دوباره پنبه جديد رو ماليد روی کونم منتها روی اون يکی لپ کونم. من ديگه صبر نکردم آمپول رو بزنه و شروع کردم به گريه. آمپولزنه هم آمپول جديد رو فرو کرد تو کون بيچارم و تا ته تزريق کرد. بعد هم آمپول رو کشيد بيرون و روش پنبه گذاشت. بعد هم به بابام گفت شب براش کمپرس آب گرم کنين. بابام هم شورت و شلوارم رو کشيد بالا و بهم گقت با آقای دکتر خداحافظی کن بريم. من که هنوز اشکم تموم نشده بود و از آمپولزنه هم بدم ميومد به زور خداحافظی کردم. دلم ميخواست آمپول زدن بچه رو تماشا کنم ولی نشد. فقط ديدم مامانش رو پاش خوابونده‌ش و داره شورتش رو ميکشه پائين و آمپولزنه هم با سرنگ آماده بالای سرشون وايساده. وقتی از راه پله های کلينيک پائين می رفتيم صدای گريه بچه هه بلند شد و من فهميدم که الان سوزن توی کونش کردن و دارن تزريق ميکنن. چندوقت بعدش داداش پسره تو راه مدرسه من رو ديد و يک خنده ای تحويلم داد که آب شدم. چون اون کونم رو ديده بود اون هم موقع آمپول زدن بهش.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home