باسن ناز و سفيد من

Friday, July 23, 2004

آمپول زدن سمانه و من

يک خاطره براتون تعريف ميکنم از ۱۲ سالگيم. من يه دختر خاله دارم به نام سمانه که از من يک سال بزرگتره و دوران بچگی رو با هم بزرگ شديم و هر وقت يکيمون مريض بود اون يکی هم بلافاصله مريض می‌شد. هر دوتامون هم آمپول خور ملسی داشتيم ولی با هم نميرفتيم برای تزريق. سمانه کون بزرگ و گردی داشت و موقع آمپول زدن خيلی جيغ و داد می‌کرد و کونش رو هم سفت می‌کرد. بعد از تزريق کردن آمپول به کونمون معمولا من و سمانه بهمديگه جاشو نشون ميداديم بعد از يکی دو روز. جای آمپول زدن سمانه خيلی کبود ميشد چون خيلی کونش رو سفت ميکرد. بعضی وقتها هم با هم آمپول بازی ميکرديم يعنی اون ميخوابيد رو تخت و من شورتش رو نصفه ميکشيدم پائين و الکی به کون گرد و خوشگلش آمپول ميزذم و اون هم همين کار رو با من ميکرد.
يکبار هردوتامون مريض بوديم و جفتمون هم بايد آمپول ميزديم اون هم پنادول. سمانه هم پيش همون آمپولزنی که به من آمپول ميزد ميرفت هميشه. خالم داشت سمانه رو راضی ميکرد که ببرش آمپولش رو بزنه و مامان من ميخواست يکی دو ساعت بعدش من رو ببره کلينيک که خالم به مامانم گفت دفعه قبل اين آمپولزنه پدر بچمو در آورد که يه آمپول بزنه. ميخوای ايندفعه يه جای ديگه ببريمشون؟ مامانم هم موافقت کرد و گفت همين زن همسايه بالائی ما آمپول زدن بلده. بهش ميگم بياد براشون بزنه. من تا اون موقع آمپول زدن واقعی به سمانه رو نديده بودم. خودم هم تو خونه آمپول نزده بودم ولی خجالت ميکشيدم. مامانم رفت طبقه بالا و اومد گفت:خود زن همسايه نبود پسرش گفت اگه ميخواين من ميزنم. من هم گفتم بياد. پسر همسايمون اون موقع بيست و خورده ای سالش بود و من و سمانه خجالت ميکشيديم که اون کونمون رو ببينه ولی ديگه هرچی گريه کرديم که نه فايده ای نداشت. در همين حال پسر همسايه که اسمش علی بود در زد و مامانم در رو براش باز کرد. مامانم بهش گفت بيزحمت پس شما زحمت تزريق آمپول اينا رو بکش علی آقا. علی هم رفت بالا که سرنگ و الکل بياره. وقتی برگشت بهمون گفت: به به چه خانومائی. اول کدومتون ميخواين براش بزنم که زودتر راحت بشه؟ خالم صبر نکرد ما جواب بديم و گفت: اول به دختر من بزنين که بيشتر ميترسه. علی هم رو به سمانه گفت: عزيزم برو رو تخت بخواب. اصلا هم درد نداره. زودی هم تموم ميشه. سمانه که از بغض نميتونست حرف بزنه رفت کنار تخت ايستاد ولی نخوابيد. خالم سمانه رو خوابوند رو تخت ولی سمانه گريه‌اش در اومد و شروع کرد به دست و پا زدن که نمی‌خواد آمپول بزنه. علی به خالم گفت اگه ميشه بخوابونيدش روی پاهاتون و با دست محکم پاهاشو بگيريد که تکون نخوره. خالم هم سمانه رو خوابوند رو پاهاش و با يک دست پاهاشو و با يک دست هم کمرش رو گرفت. علی هم آمپول رو با آب مقطر قاطی کرد و سرنگ رو آماده کرد و رفت بالای سرشون. چون دستای خالم بند بود علی خودش دامن سمانه رو تا زير کونش داد پائين و بعدش لبه شورتش رو گرفت و تا نصفه کشيد پائين. طوری که ديگه ميشد خط کون سمانه رو قشنگ ديد. بعد چون پنبه نداشتيم با دستمال کاغذی الکلی جای آمپول زدن رو روی کون سمانه تميز کرد که دقيقا روی برجستگی کون سمانه بود. خالم پرسيد چرا اينقدر پائين؟ علی گفت اين آمپوله پنادوله بايد عميق تزريق بشه و بعد روکش سوزن سرنگ رو درآورد. سمانه که ميدونست ميخوان با کون ناز و سفيدش چيکار کنن بغضش ترکيد. علی هم سوزن آمپول رو خيلی آروم و عمودی روی برجستگی کون سمانه گذاشت و فشار داد. من تا اون موقع آمپول زدن رو اينقدر از نزديک نديده بودم. سوزن بعد از کمی فشار يکدفعه رفت تو کون سمانه و جيغ سمانه دراومد و کونش رو سفت کرد. علی در حالی که به سمانه ميگفت خودتو شل کن دو سه تا ضربه با دستش به کون گرد سمانه زد و بعد از چند ثانيه که کونش يک کمی شل شد دوباره سوزن رو تا نزديک انتها فرو کرد و شروع کرد به تزريق. همينطوری که مايع آمپول تو کون سمانه تزريق ميشد گريه و جيغ و داد سمانه هم بيشتر ميشد. وقتی ميخواست سوزن رو بکشه بيرون با دستمال کاغذی دور سوزن رو گرفت و آروم از کونش کشيد بيرون و جاشو با همون دستمال ماليد. بعد به خالم گفت جاشو خوب بمالين که جذب بشه و رفت سرنگ آمپول منو آماده کنه. خالم هم بدون اينکه شورت سمانه رو بکشه بالا کونش رو ميماليد و قربون صدقهء سمانه ميرفت که گريه‌هاش کمتر شده بود. علی که آمپول رو حاضر کرده بود رو به من گفت: تينا خانم شما نميخوای بخوابی رو تخت؟ زودی تموم ميشه. من که حسابی ترسيده بودم يک لحظه گفتم نه. که ديدم مامانم داره منو ميبره بخوابونه روی تخت. من هم گريه‌ام گرفت و مامانم بجای تخت من رو مثل سمانه خوابوند رو پاهاش و شورت و دامنم رو تا زير کونم کشيد پائين و به علی گفت: لطفا سمت راست بزن چون قبلی رو سمت چپ زدن براش. بعد هم من رو سفت گرفت که تکون نخورم و علی هم با سرنگ اومد بالای سرمون. من در همون حالی که گريه ميکردم سمانه رو ديدم که لنگ ميزنه و با خالم اومده بالای سر ما تا تماشا کنه.علی هم کون من رو با الکل تميز کرد و سوزن رو عمودی تو کون بيچاره فرو کرد. خيلی درد داشت. مثل سمانه سوزن رو تا ته تو کونم کرد و وقتی تزريق کرد جيغم در اومد. حلی در حالی که داشت با آمپول حساب کونم رو ميرسيد هی ميگفت الان تموم ميشه. بعد از اينکه تموم شد سوزن رو در آورد و جاشو ماليد و به مامانم هم گفت شما هم جاشو روی باسنش بماليد که جذب بشه و بعد هم خداحافظی کرد و رفت. پس فردای اون روز که من و سمانه تنها بوديم جای آمپول رو روی کون همديگه ديديم. جاش يک کبودی بزرگ بود مال سمانه بزرگتر بود. من تا چند وقت که علی رو ميديدم خيلی خجالت ميکشيدم سمانه هم همينطور.

Monday, July 19, 2004

تزريق آمپول به باسن

يک بار که ۱۲ سالم بود مريض شدم و دکتر برام آمپول پنيسيلين نوشت اون هم ۲ تا. که بايد هر دوتاشو با هم ميزدم چون حالم خيلی خراب بود. بابام هم منو برداشت و برد همون آمپولزنی هميشگی توی کلينيک. آقای آمپولزن هم که هميشه خودش آمپول ميزد به من اونجا بود ولی سرش خيلی شلوغ بود چون يه پسر بچه رو آورده بودن برای آمپول زدن. ولی خيلی سر رو صدا ميکرد و نميذاشت بهش آمپول بزنن. تمام خانواده‌اش هم تقريبا اونجا بودن از جمله داداش بزرگترش که همسن من بود فکر کنم. تا چشم آقای آمپول زن به ما افتاد با بابام سلام و عليک کرد و گفت :اينها کارشون طول ميکشه شما آمپولتون رو بديد زودتر بزنم. بابام هم هر دوتا آمپول دو داد به آمپولزنه و يادآوری کرد که هر دوتاشو بايد بزنه. من که همونطوری نگران ايستاده بودم آقاهه رفت و شيشه های آب مقطر رو شکوند و با آمپول قاطی کرد و سرنگ ها رو آماده کرد. بعد رو به بابام گفت : لطفا بخوابونينش روی تخت. ولی بابام گفت :روی تخت نمی خواد. همينجا روی صندلی براش بزن که ترس اون بچه هم بريزه. بعدش هم رفت نشست روی صندلی و به من گفت :عزيزم بيا بخواب روی پای بابا. من خيلی خجالت ميکشيدم ولی چاره‌ای نداشتم. درحالی که بغض کرده بودم رفتم و جلوی بابام وايسادم. بابام هم شلوارم رو شل کرد و گفت :بيا روی پای بابا خودت رو هم شل کن که دردت نگيره. بعدش هم من رو خوابوند رو پاش بطوری که باسنم رو به بالا باشه. آمپولزنه هم يک پنبه الکلی آورد و رو به خانواده پسره گفت بيارينش اينجا که ببينه ترسش بريزه. اونها هم همشون جمع شدن دور بابام که من رو پاش بودم. آمپولزنه به پسره گفت:  ببين اين خانم کوچولو ۲ تا آمپول بايد بزنه اونوقت تو که فقط يکی داری اينقدر گريه ميکنی؟ بابام هم شلوارم رو تا نصفه کشيد پائين و بلوزم رو داد بالا تا شورتم معلوم بشه. من از روی پای بابام سرم رو چرخوندم تا بتونم ببينم. خيلی سخت بود و فقط ميتونستم روی کونم رو ببينم نه همشو که البته کافی بود. نگاه کردم ديدم داداش پسره هم داره چهارچشمی نگاه ميکنه. آمپولزنه اومد و لبه شورت من رو گرفت و يک کمی که يک لپ کونم بياد بيرون کشيد پائين. ولی بابام تمام شورتم رو تا زير کونم داد پائين و گفت: راحت باش آقای دکتر. شما که محرمی. اينگار نه اينگار چند نفر ديگه هم اونجا بودن. ديگه راحت ميتونستم دوتا برجستگی لپ‌های کونم رو ببينم. آمپولزنه پنبه الکلی رو ماليد روی کونم و روکش سوزن سرنگ رو در آورد. ديگه نتونستن ببينم سرم رو برگردوندم و آماده شدم. وقتی سوزن رو تو باسنم فرو کرد شروع کردم به آی آی کردن. يواش يواش ناله هام با گريه قاطی شدن و گريه ميکردم. آمپولزنه گفت الان تموم ميشه عزيزم و بعد از تزريق کامل پنبه رو دور سوزن گذاشت و سوزن رو از کونم کشيد بيرون. با همون پنبه هم جاشو ماليد و رفت يک پنبه ديگه بياره که آمپول بعدی رو بزنه. سرمو برگردوندم و ديدم پسره و داداشش مات دارن به کون من نگاه ميکنن. برگشتم و ديدم بابام داره با همون پنبه جاشو روی کونم ماساژ ميده . دوباره آمپولزنه اومد و گفت اين رو هم بزنم تمومه و دوباره پنبه جديد رو ماليد روی کونم منتها روی اون يکی لپ کونم. من ديگه صبر نکردم آمپول رو بزنه و شروع کردم به گريه. آمپولزنه هم آمپول جديد رو فرو کرد تو کون بيچارم و تا ته تزريق کرد. بعد هم آمپول رو کشيد بيرون و روش پنبه گذاشت. بعد هم به بابام گفت شب براش کمپرس آب گرم کنين. بابام هم شورت و شلوارم رو کشيد بالا و بهم گقت با آقای دکتر خداحافظی کن بريم. من که هنوز اشکم تموم نشده بود و از آمپولزنه هم بدم ميومد به زور خداحافظی کردم. دلم ميخواست آمپول زدن بچه رو تماشا کنم ولی نشد. فقط ديدم مامانش رو پاش خوابونده‌ش و داره شورتش رو ميکشه پائين و آمپولزنه هم با سرنگ آماده بالای سرشون وايساده. وقتی از راه پله های کلينيک پائين می رفتيم صدای گريه بچه هه بلند شد و من فهميدم که الان سوزن توی کونش کردن و دارن تزريق ميکنن. چندوقت بعدش داداش پسره تو راه مدرسه من رو ديد و يک خنده ای تحويلم داد که آب شدم. چون اون کونم رو ديده بود اون هم موقع آمپول زدن بهش.

آمپول زدن

من از بچگی به آمپول زدن به کونم حساس بودم. تا 9 سالگی موقع آمپول زدنبابام من رو می خوابوند روی پاش و دامنم رو می کشيد پائين و شورتمرو هم تا زير کونم ميداد پائين و منتظر ميشد تا آمپول زنه بياد وآمپول رو به کونم بزنه. من رو هم سفت نگه ميداشت که تکون نخورم وآمپول توی کونم نشکنه. وقتی آمپول زنه با الکل جای آمپول زدن رو رویکونم تميز می کرد کونم يک کمی خنک می شد و من که هم خجالت می کشيدم وهم می ترسيدم بفض می کردم. وقتی تيزی سوزن آمپول رو روی کونم حس می کردم می زدم زير گريه. آمپولزنه هم بدون توجه به گريه من آمپولرو می کرد توی کون ناز من و تزريق می کرد. من همينطور که جيغ می زدمکونم رو هم سفت می کردم و بابام مجبور می شد با دست روی کونم بزنه تاشل کنمش. وقتی آمپول رو کامل تزريق می کرد اون رو از باسنم می کشيدبيرون و بابام جاش رو روی کونم ماساژ می داد تا جذب بشه. بعدش هم شورتو دامنم رو می کشيد بالا و می رفتيم خونه. بابام بعضي وقتها پشتپردهء آمپولزنی اين کار رو می کرد که مطب شلوغ بود. اگه خلوت بودهمونجا روی صندلی انتظار منو می خوابوند رو پاهاش و کونم رو لخت ميکردو درحالی که به کونم اشاره می کرد ميگفت:"آقای دکتر لطفا زحمت اين روبکش" و بعد با پاهاش پاهای من رو می گرفت و کمرم رو هم با دستاشطوری که کونم کاملا بياد جلو و قلمبه بشه. چندبار هم موقع اينکارچندتا مريض ديگه اومدن تو و کون من رو موقع آمپول زدن ديدنوقتی ميرفتيم خونه من تو اتاق خودم با آئينه کون خودم و جای آمپولهارو ميديدم. جای همشون کبودی شده بود. از اون موقع من هم دوست دارم موقع آمپول زدن کون بقيه رو ببينم مخصوصا اگه دختر باشه يا بچه.